close
تبلیغات در اینترنت
رمان جدال بین عشق غرور قسمت پنجم 5

اين پنجره صرفا براي تامين منابع مالي وبلاگ ايجاد شده است !

با کليک روي دکمه × یا دکمه بستن آنرا ببنديد

به وبلاگ من خوش آمديد

دوشنبه 15 آذر 1395
رمان جدال بین عشق غرور قسمت پنجم 5رمان جدال بین عشق غرور قسمت پنجم 5 رمان جدال بین عشق غرور قسمت پنجم 5 رمان جدال بین عشق غرور قسمت پنجم 5 رمان جدال بین عشق غرو
جای تبلیغات شما
تلگرام هواداران باشگاه پرواز
رمان جدال بین عشق غرور قسمت پنجم 5
  • تعداد بازدید : 9

  • رمان جدال بین عشق غرور قسمت پنجم 5

    رمان جدال بین عشق غرور قسمت پنجم 5

    رمان جدال بین عشق غرور قسمت پنجم 5

     

    ادامه مطلب ...

     

    پارت5

     

    وای خدا چرا میلرزم زلزله اومد جیغ بند کشیدم و نشستم 

    -زلزله زلزله وااای خدا ب من رحم کن نمیرم زیر اوار نمونم

    صدای خنده اومد حرفم قطع کردم و چشامو باز کردم بعله دوتا قزمیت داشتن میخندیدن 

    -زززززهرررررماااااار چ‌وضعشه سکته میکردم چی

    ساغر خنده کنان-خخخخ باد...مجون ......بم ا....فت نداره خخخخخخ

    الی-وای خدا اوینا خیلی خلی خخخخخ

    -گم باو چتونه بسه دیگه چقد میخندین اصن الاغا چرا اینجوری بیدارم کردین 

    الی-اتاق خوب گرفتی مال خودت چرا بیشعور نمیگی ما دلمون میخواد 

    ساغر-اره جرزنی کردی از ماهم نظر نخواسی 

    -برین گمشین خوابم میاد برا یه اتاق اومدن بیدارم کردندراز کشیدم و پتو کشیدم روم 

    ساغر-اگه راست میگی اینجا بده ب ما 

    مث برق گرفته بلند شدم و داد زدم چیییییی عمرا 

    الی-اینجا قشنگتر و بزرگتره 

    -مال منه نیشم براشون باز کردم 

    ساغر-درک بیخی اون اتاقا هم خوبن برا شام چی درست کنیم

    -من که بلد نیستم خودتون یچی درست کنین 

    الی-خااااک بیعرضه 

    رفتن بیرون تا برای شام یچی درست کنن رفتم یه دوش گرفتم و اومدم اشپزخونه دیدم هردو مشغولن 

    -به به امشب چی بخوریم 

    هچکدوم جوابم ندادن فهمیدن باید لال شم خخخ رفتم پای تی وی یکم کانالا بالا پایین کردم و ی فیلم به درد نخور پیدا کردم دیدم 

    وقتی شام اماده شد خوردم و یکم تو سرو کله هم زدیم بعد خابیدیم....

    اه این‌چ زنگیه با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم صداش خفه کردم بلند شدم دست و صورت شستم اومدم یه کرم و ریمل و رژ زدم مانتو سفید مشکی شلوار مشکی کتان با مقنعه مشکی پوشیدم کیف مشکی و مدارک لازم عینک و گوشیم گرفتم رفتم پایین قرار بود بریم دانشگا برا انتخاب واحد و....

    اومدم پایین دیدم دارن صبونه میخورن 

    -صب بخیر ب دوستای خل و چلم 

    ساغر-صببخیر بیا بخور زودتر بریم 

    الی الاغ هم سرش پایین بود کوفت میکرد منم نشستم و میل کردم 

    رفتیم دانشگا و برای ترم اول۱۷واحد برداشتیم مث هم برداشتیم ک اذیت نشیم تا اومدیم خونه از گرما هلاک‌شدیم اول مهر یعنی هفته بعد کلاسا شرو‌میشد این یه هفته هم یکمی تو اصفهان چرخیدیم و تفریح کردیم ......

    ****

    ساتیار:

    با عصبانیت از خونه زدم بیرون رفتم کنار رود سن واقعا اعصابم از دست مامان خورد بود اون میدونست قراره برگردم ایران اما بازم به دایی گفت ک دخترش بره تو خونه ما اصفهان اونم زمانی ک کارم درست شده بود و با درخواستم برای تدریس تو دانشگا اصفهان موافقت شد حالا من کجا برم خوبه خونه دارم اما باید یخونه دیگه بگیرم عمرا اگه با اون دختره و دوستاش تو یه خونه باشم اه متنفرم ازش با صدای زنگ گوشیم بخودم اومدم مامان بود تموم عصبانیتم دور ریختم تا همینجا هم زیادروی 

    کردم نباید از خونه میزدم بیرون باش مخالفت میکردم یه نفس عمیق کشیدم و دکمه اتصال زدم 

    -جانم مامان 

    مامان-الو ساتیار جان 

    -جانم 

    مامان-عزیزم کجای نگران شدم با اون حال رفتی بیرون 

    -خوبم مامی کنار رودم الان میام 

    مامان-اوکی منتظرتم عزیزم 

    گوشی قطع کردم و بطرف ماشین رفتم نشستم و بطرف خونه روندم یه دختری وسط جاده ایستاد فوری زدم رو ترمز ک صدای جیغ دختره اومد تندی پیاده شدم 

    به فرانسوی گفتم-حالتون خوبه مادام 

    دختره حالا ک نشسته بود سرش اورد بالا و با چشای اشکی نگام کرد 

    دختره-اره خوبم کمکم میکنی بلند شم 

    یه نگا بش انداختم هوووففف چاره ای نداشتم سر زانوش خون میومد زخمی شده بود دستش گرفتم و بلندش کردم نشوندمش تو ماشین خودمم سوار شدم و استارت زدم 

    -کجا باید برم ادرس و داد چیزی نگفتم نزدیک خونمون بود 

    دختره-اسمتون چیه 

    چه پررو بود به دخترای اینجا نباید رو داد زود خودمونی میشن برا همین به سردی گفتم ساتیار 

    دختر-چه اسم قشنگی تا حالا نشنیدم 

    جوابش ندادم ک گفت-منم جسیکا هستم از دیدنتون خوشوقتم 

    سری تکون دادم و ترمز کردم دیگه رسیدم دره خونشون فک کنم پاش بهتر شد که خودش پیاده شد به شیشه زد ک کشیدم پایین

    جسیکا-ممنون موسیو لطف کردی در حقم اینم شمارمه شاید لازم شد 

    بدون گفتن حرفی ازش گرفتم و حرکت کردم همون لحظه کارت انداختم تو خیابون و بسمت خونه رفتم ..‌‌...

    اونشب مامان از دلم با یه غذای خوشمزه دراورد برای دوهفته دیگه بلیط گرفتم ک برم ایران به بهترین دوستم احسان هم خبر دادم اخه احسان هم اصفهانیه اینجا بودن از بچگی اما درسش ک تموم شد رفت دوسال هم ازم بزرگتره پسر خوب و شوخه کلا دلقکه خانوادش اینجا موندن اما اون رفت گفت میخوام تو کشور خودم پیشرفت کنم مث منه اون تو دانشگاه تدریس میکنه یه دفتر وکالت هم داره خودش کارام ردیف کرد من یه دنیا ممنونشم .....

    راضی کردن مامان کار سختی بود نمیخواست برگرده ایران و نمیتونست دوریم تحمل کنه به هر سختی بود راضیش کردم....دوهفته هم مث برق و باد گذشت الان هم تو فرودگام 

    مامان-پسرم دیگه سفارش نکنما غذای خوب بخور حواست باشه درضمن سلاممو به برادرزادم برسون الهی عمه فداش بشه 

    خواستم اعتراض کنم ک دختری ک ندید چرا دوست داره شماره پرواز اعلام کردن مامان بغـ ـل کردم و بـ ـوسیدمش بزور ازش جدا شدم و رفتم وقتی نشستم مهمانداراومد 

    یه سری حرف زد و رفت منم کمـ ـربند بستم و پیش ب سوی ایران ......

     

    ===

     

     

     

     
    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی