close
تبلیغات در اینترنت
رمان در همسایگی گودزیلا ایستگاه رمان

اين پنجره صرفا براي تامين منابع مالي وبلاگ ايجاد شده است !

با کليک روي دکمه × یا دکمه بستن آنرا ببنديد

به وبلاگ من خوش آمديد

چهارشنبه 17 آذر 1395
دانلود رمان در همسایگی گودزیلا دانلود رمان در همسایگی گودزیلا دانلود رمان در همسایگی گودزیلا دانلود رمان در همسایگی گودزیلا دانلود رمان در همسایگی گودزیلا دانلو
جای تبلیغات شما
تلگرام هواداران باشگاه پرواز
دانلود رمان در همسایگی گودزیلا
  • تعداد بازدید : 49

  • دانلود رمان در همسایگی گودزیلا

    دانلود رمان در همسایگی گودزیلا

    دانلود رمان در همسایگی گودزیلا

    نام کتاب:نام کتاب:در همسایگی گودزیلا

    نویسنده:نویسنده:آنیلا

    حجم کتابحجم کتاب:۸٫۵۳ مگابایت پی دی اف و ۱٫۸۴  مگابایت اندروید و ۱٫۶۹  مگابایت جاواو ۶۹۷ کیلو بایت epub

    خلاصه ی داستان:خلاصه ی داستان:

    یه دخترشیطون ودیوونه به اسم رهاشایان…یه پسرشیطون به اسم رادوین رستگار…هم کلاسی هایی که سایه هم دیگه روباتیرمیزنن…رهابه شدت ازرادوین متنفره واین تنفرباعث میشه که واسه اذیت کردنش نقشه های مختلفی بکشه…البته این وسط رادوینم ساکت نمی شینه و هرکاری می کنه تاحرص رهارودربیاره…این نقشه کشیدناواذیت کردناوحرص دادناباعث میشه که اتفاقای خنده داری بیفته.
    همه چیز خوبه وزندگی به خوبی می گذره اما به دلیل یه سری ازمشکلات،رها مجبورمیشه ازخانواده اش جدابشه وتویه خونه دیگه زندگی کنه…اماباورودش به خونه جدید…

     

    :فرمت کتاب:pdf,java,apk,epub

     :دانلود رمان در همسایگی گودزیلا از آنیلا با فرمت پی دی اف

     :دانلود رمان در همسایگی گودزیلا از آنیلا با فرمت اندروید

     :دانلود رمان در همسایگی گودزیلا از آنیلا با فرمت جاوا

     :دانلود رمان در همسایگی گودزیلا از آنیلا با فرمت epub

    قسمتی از متن رمان:

    -پاشو رها… بلند شو ببینم…چقدر می خوابی دختر؟!پاشو!!…دیرشده!
    این دیگه کیه کله ی صبحی؟؟؟…
    انگار فکرم و بلند گفتم چون یارو بایه صدای مسخره ودرحالیکه ادای دخترای لوس و درمیاورد گفت: ارغوان هستم…از آشناییتون خوش بختم وشما؟؟!!(وبعدش دوباره صداش جدی شدو عصبی گفت:) پاشو ببینم…تومن و نمیشناسی؟!!!!!!جلسه معارفه راه انداخته واسه من…پاشو…دیرشده!
    دهه…یه امروز و میخواستیم کلاسارو بپیچونیم و نریما…این خانوم اومده مارو باخودش ببره…چشمام و بازکردم و روی تخت نشستم کلافه گفتم:
    -اه…اری…من حوصله دانشگاه ندارم!بیخیال شو.
    – یعنی چی حوصله دانشگاه نداری؟!
    – یعنی اینکه حسش نیست!بیخیال شو دیگه ارغوان.
    – امروز باحسینی کلاس داریما!
    – خب داشته باشیم.
    – خب داشته باشیم؟!تومی فهمی داری چی میگی؟دلت میخواد سرمون و ببره بذاره رو سینمون؟
    پتورو کشیدم روی سرم وبا لحن خواب آلودی گفتم:اون هیچ کاری ازدستش برنمیاد.
    وچشمام و بستم.
    – رها!!!اذیت نکن دیگه.پاشو!
    – بیخیال شو!دیشب دیر خوابیدم،خوابم میاد.الانم سرم درد میکنه!
    – چه غلطی می کردی که دیر خوابیدی؟!
    همون طور که چشمام بسته بود و سعی می کردم بخوابم،باشیطنت گفتم:داشتم باآقامون اس بازی می کردم،نفهمیدم زمان چجوری گذشت!عشقه دیگه!
    ارغوان خندید وبه سمتم اومد.پتو رو از روی سرم کنار کشیدوگفت:پاشو ببینم!خرخودتی…خدا پسِ کله هیچکی نمیزنه که بیاد بشه آقای تو!
    چشمام و بازکردم و باشیطنت گفتم:خیلی دلشم بخواد!دختر به این ماهی!مثه پنجه آفتاب می مونم.
    ارغوان باخنده گفت:توازخودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!
    خندیدم وگفتم:عزیزم من چه از خودم تعریف کنم،چه نکنم،تعریفی هستم!
    – اوهو!اعتماد به سقفتون تو طحالم خانوم!
    بعداز گفتن این حرف،درحالیکه داشت پتو رو جمع می کرد،گفت:پاشو ببینم!مرده شوره ریختت و ببرن!میدونی ساعت چنده؟!۷:۴۵!پاشو!پاشو بریم که امروز دخلمون اومده!
    دهن بازکردم تا چیزی بگم که باچشم غره عصبی ارغوان روبرو شدم.واسه همینم،سریع ازروی تخت بلند شدم و بعداز شستن دست و صورتم در عرض ایکی ثانیه حاضروآماده بودم!!
    یه مانتوی قهوه ای پوشیدم بایه شلوار جین قهوه ای سوخته.مقنعه کرم رنگمم سرکردم و چهارتا شیویدو ریختم بیرون.اهل آرایش نبودم و درضمن وقتشم نداشتم…پس بیخیالش شدم و روبه ارغوان گفتم:بریم؟؟!!
    ارغوان سری تکون دادوگفت:بریم که دیر شد!
    باهم ازاتاق خارج شدیم.خونه ماجوری بودکه برای بیرون رفت ازخونه باید از روبروی هال می گذشتی و به این شکل آشپزخونه کاملا به هال دید داشت.
    مامان و باباو اشکان درحال صبحونه خوردن بودن.مامان تامن و ارغوان و از پشت اپن دید،بایه لبخندمهربون روی لبش روبه ارغوان گفت:بالاخره تونستی بیدارش کنی عزیزم؟!بیاین یه چیزی بخورین بعدبرید!
    ارغوان لبخندی زدوگفت:نه دیگه خاله مریم!دیرمون شده.
    اشکان درحالی که داشت چاییش و سر می کشید،روبه من گفت:رها،امروز عصر بیام دنبالت یا باارغوان میای؟!
    نگاهی بهش انداختم وگفت:بااری میام…